مدتی است یک دوست عراقی جدید پیدا کردم و هر از گاهی به همراه هم برای ناهار می ریم بیرون. هم سن هستیم و همکار و همین قرابت باعث می شه گاهی ساعت ها درباره زندگی هامون در زمان جنگ دو کشور صحبت کنیم. فکر نکنم به غیر از هم سن و سال های ایرانی خودم، هیچ کسی رو بتونم در دنیا پیدا کنم که این قدر تجربه مشترک از دوران کودکی با من داشته باشه. ما می خواستیم اتوبان تهران- بیت المقدس رو از کربلا عبور بدیم و اونها می خواستند اتوبان بغداد-بیت المقدس از تهران بگذره. و صد البته مسیر ما منطقی تر بود.

این رفیق ما دیروز سر ناهار داستانی رو از گیر دادن های الکی اعضای القاعده به مردم کوچه بازار در عراق برام تعریف کرد که اول زدم زیر خنده ولی بعدش از او معذرت خواهی کردم. چون تنها چیزی که این داستان ها نداشت، خنده بود.

تعریف می کرد القاعده در اوایل قدرت گرفتن در عراق، چند یخ فروش دوره گرد رو به جرم بدعت کشتن. بهانه اونها هم این بوده که در صدر اسلام یخی نبوده که یاران پیامبر اعظم بخوان باهاش گلویی تازه کنن و این کار یخ فروش ها خروج از دین هست.

یک بار که راننده یک خودرو پنچر در حال خروج لاستیک زاپاس از صندوق عقب بوده، به سراغش می رن و می کشنش. بهانه اونها هم این بوده که این مرتیکه به جای توکل بر خدواند برای حفاظت از او در برابر پنچری، با خودش لاستیک اضافه حمل می کرده!

یک بار دیگر یقه یک سبزی فروش رو می گیرن و به بهانه ترویج فحشا در ملاعام می کشنش. علت اعدام: قرار دادن خیار و گوجه فرنگی در کنار هم! کلمه خیار در عربی مذکر  و معادل  عربی گوجه فرنگی هم مونث است و ظاهرا قرار گرفتن این دو در کنار هم معصیت است.